
بعدها
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبارآلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه ايي ز امروزها،ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله مي زد خون شعر
خاك مي خواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل بروي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من،با ياد من بيگانه ايي
در بر آيينه مي ماند بجاي
تار مويي،نقش دستي،شانه ايي
مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران ميشود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان مي شود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ايي
خيره مي ماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك!
بي تو،دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد آنجا زير خاك
بعدها نام مرا باران و باد
نرم مي شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام ننگ
از فروغ فرخزاد
داستان
باز مانند هميشه سفارش يك فنجان قهوه داد . دقيقا سی پنج سال بود كه هر روز به فرودگاه می آمد و تا لختی از شب در تريای فرودگاه می نشست . سفارش يك قهوه بدون شير و شكر میداد و منتظر می نشست . ديگر تمامی كاركنان فرودگاه اعم از قديمی و جديد او را می شناختند . همه چيز برمی گشت به سی و پنج سال پيش . در سفری كه به هندوستان رفته بود ، يك مرتاض كه در كلكته زندگی می كرد به او گفته بود كه نيمه گمشده اش را در فرودگاهی پيدا می كند و او اين سالها را تماما در تريای فرودگاه گذرانده بود . روزهايی مي شد كه بيش از دوازده فنجان قهوه خورده بود ولی تا به امروز كه خبری از گمشده اش نبود . موهای كنار شقيقه اش همگی يكدست سفيد شده بودند و تمامی دندانهايش يك به يك از داخل بعلت مصرف بالای قهوه پوك شده بود . از فيزيكش فقط يك تركه باقی مانده بود ولی باز ادامه می داد .
می دانست كه مرتاض هندی اشتباه نكرده است .
او در اين مدت ، تمامی ساعات پروازی را به خاطر سپرده بود و مطمينا اگر اطلاعات پرواز در يك روز مريض می شد و نمی آمد ، حتما او می توانست جای او را بگيرد . بر پايه تجربه می دانست كه پرواز تورنتو ، تا يكربع ديگر به زمين می نشيند . قهوه اش را هورتی كشيد و جمعيت را شكافت و در اولين رديف ايستاد . مسافران يك به يك وارد گيت مخصوص می شدند و او تك تك آنان را نظاره می كرد . نيم ساعت كه گذشت ، دوباره به تريا برگشت و يك قهوه سفارش داد . گمشده اش در اين پرواز هم نبود . صورتش هيچ حس خاصی نداشت ، يعنی اين همه سال برايش حسی باقی نگذاشته بود . اكنون مردی پنجاه و شش ساله شده بود . خدمه پرواز كه آخرين نفرات خارج شونده بودند ، برايش دستی تكان دادند و از در خروجی فرودگاه خارج شدند . اخبار روزنامه ای را كه در جلويش بود خواند و منتظر پرواز بعدی كه از استكلهم ، يكساعت و نيم ديگر بر زمين می نشست شد . يك ربعی كه گذشت ، چند مهماندار نزديكش شدند و حالش را پرسيدند . در ته دلش دوست داشت كه با يكی از اين مهمانداران ازدواج كند ولی دايما حرف مرتاض در گوشش زنگ می زد و او می خواست كه طبق سرنوشت اش عمل كند . بعد از ساعتی كه پرواز استكهلم هم بر زمين نشست ، گمشده اش را نيافت . او می دانست كه امشب پروازی در اين فرودگاه نمی شيند ، پس به خانه اش رفت تا برای فردا صبح ساعت چهار و بيست و هفت دقيقه برای پرواز آمستردام ، خواب نماند . سال ها بعد ، وقتی جنازه اش را از فرودگاه به بيرون می بردند ، تمامی مهمانداران برايش گريه كردند و او هيچگاه نفهميد كه حداقل نيمی از مسافرانی كه از اين فرودگاه خارج شده بودند ، فقط منتظر اشاره ای از طرف او بودند ، تا عمری عاشقانه با او زندگی كنند . همين .
مرد ، بی توجه به اطراف ، برای كبوترهايی كه دورش جمع شده بودند ، خرده نان های خشك می پاچيد . سی و دو سال همين كارش بود . نان های خشكی كه سر سفره اش مانده بود را در پاكتی می ريخت و عصرها برای كبوتران به پارك می آورد . ديگر كبوترها هم او را
می شناختند . پاكت كه خاليی شد ، سيگاری گيراند و به فواره هايی كه از آنها آبی به بيرون نمی پاچيد ، خيره شد . بارها سعی كرده بود كه از رفتار و حركات كبوترها ، بيابد كه زبانشان چيست ولي قادر نبود . باران آرام آرام شروع شده بود . از روی نيمكت بلند شد و به طرف خانه اش روانه شد . به اتاقك زير شيروانی اجاره ای اش رفت . درون تختش خزيد و خوابش برد . شب ، از صدای سرفه هايش بلند شد .چراغ مطالعه اش را روشن كرد و به سمت دستشويی رفت . نگاهی به چهره اش در آينه انداخت . باران كه قوی تراز او بود ، به او طعم سرما چشانده بود . قرص خورد و دوباره روي تختش دراز كشيد و خيلی زود خوابش برد . فردا نزديكی های عصر، بيدار شد . پاكت خرده نانها را در جيب پالتويش گذاشت و از خانه اجاره ای اش خارج شد . به پارك كه رسيد ، روی نيمكت هميشگی اش نشست و منتظر كبوترها شد . كبوترها از روی شاخه ها آمدند و مشغول نوك زدن به خرده نانها شدند . مرد ، گه گاهيی تك سرفه ای می كرد . شالش را محكم تر ، به دور گردنش پيچيد . خواست سيگاری بكشد كه سرفه امانش را بريد . كبوترها با هر نوك زدن ، نيم نگاهی هم به مرد می انداختند . صورت مرد سرخ شده بود . نفسش به شماره افتاده بود . هر چه می گذشت تعداد سرفه هايش بيشتر می شد . كم كم بق بقوی كبوترها برايش رنگ تازه ای می گرفت . حالا ديگر كاملا حرفهای كبوترها را می فهميد . تك سرفه ای ديگر كه كرد ، متوجه شد ، خودش كبوتر شده است . حالا می توانست با خيال راحت ، پرواز كند . همين .
نوشته احسان بهرام غفاری
اس ام اس ها گاهي پيامي ندارن فقط ارسال مي شن كه باور كني اونيكه فكرشو نميكني حالا به يادته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام به قاصدكهاي خبر رسان كه محكوم به خبرند و سلام به شقايقهايي كه محكوم به عشقند و سلام به تو كه محكوم به دوست داشتني...!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر وقت دلتنگت ميشم ميام پشت در قلبت هي در ميزنم پس هر وقت قلبت ميزنه بدون دلم برات تنگ شده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بيبنم اگه يه روز از خواب بيدار بشي ببيني اون که دوستش داري گذاشته رفته .........
صبحونه چي مي خوري؟؟؟؟ !!!!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فریاد من از داغ توست / بیهوده خاموشم مکن
حالا که یادت میکنم / دیگر فراموشم نکن
همرنگ دریا کن مرا / یکبار معنا کن مرا .......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو ندانستي چه مي خواهم زتو / من نگفتم که بمان يا که برو !
من فقط مي خواستم شمعي شوم / تا بسوزم جان خود را نزد تو
تو ولي از آتشم ترسيدي و رفتي و / گفتي که : برو ! نه من نه تو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من نشاني از تو ندارم، اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو کلبه ي غريبي ام را پيدا کن ، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ا
هيچ کس اشکي براي ما نريخت / هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست / حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم / گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت / يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتيم *** خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خداوندا! اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگويم، هزاران جلد کتاب مي شود ولي آنچه در دل دارم يک جمله بيش نيست: دوستت دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ترس از عشق، ترس از زندگي است، آنان كه از عشق مي گريزند، مردگاني بيش نيستند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
براي چشم خاموشت بميرم . كنار چشمه ي نوشت بميرم .نميخواهم در آغوشت بگيرم . كه ميخواهم در آغوشت بميرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چيه ؟؟ فكر كردي اس ام اس جديده؟
يا فكر كردي كارت دارم؟؟؟
نه بابا فقط ميخواستم بگم دوستت دارم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقصير دلم چيست اگر روي تو زيباست
حاجت به بيان نيست که ارزوي تو پيداست
.من تشنه يک لحظه تماشاي تو هستم
افسوس که يک لحظه تماشاي تو روياست ............ ..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ / عکس رخساره ي ماهش را داد
گفتمش همدم شبهايم کو ؟ / تاري اززلف سياهش راداد ..
وقت رفتن همه روميبوسيد / به من ازدور نگاهش راداد ..
يادگاري به همه داد و به من... / انتظار سرراهش را داد
"سخنان بزرگان"
1) کسی که عقل را بر احساساتش غلبه دهد، قوی ترین انسان روی زمین است.
(امام علی)
2) راه نفوذ در دیگران، دانستن آرزوهایشان است.
(ویل کارنگی)
3) اگر آینه نبود، همیشه خود را جوان می دانستم.
(پیکاسو)
4) افسوس که جوان نمی داند و پیر نمی تواند.
(محمد حجازی)
5) گروهی از ما، آنچنان حواسمان به چیزهایی که نداریم معطوف است که دیگر نمی توانیم از آنچه داریم لذت ببریم.
(جودی تاتل مام)
6) من همه چیزم را به گرسنگی و مشقت های ایام جوانی مدیونم.
(ناپلئون بناپارت)
7) اتلاف وقت، گران بهاترین خرج هاست.
(بالزاک)
8) احتیاط، تنها برای پیران نیست، جوانانی که احتیاط نکنند بدانند که هرگز به پیری نخواهند رسید.
(باخ)
9) عجیب است که انسان نه می تواند برای تولدش شادی کند و نه برای مرگش عزا بگیرد.
(ژرژ سیمنون)
10) ازدواج، تنها زنجیری است که همگان به رضا و و رغبت آن را به دست و پای خود می بندند.
(فرانسوا موریاک)
11) حرفی را بزن که بتونی بنویسی، چیزی را بنویس که بتونی امضا کنی، چیزی را امضا کن که بتونی پاش وایسی.
(ناپلئون بناپارت)
12) دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید.
(چارلی چاپلین)
13) زندگی آن چیزی است که برای تو اتفاق می افتد، در حالی که تو سرگرم برنامه ریزی های دیگری هستی.
(جان لنون)
14) نیکوست، که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر است که دوستت بدارند.
(اورپیدس)
15) عاشق بودن، همان است که بدانی دیگری کامل نیست. بتوانی بخش های نازیبا را ببینی ولی بر بخش هایی که دوست می داری تاکید کنی و شادمانه هر دو را بپذیری.
(ترزا. ام. ریچیز)
16) کسی که راهی را با عشق می پیماید، هرگز راه را تنها نپیموده است.
(سی تی دیویس)
17) نفرت هرگز با نفرت پایان نمی یابد،نفرت تنها و تنها تسلیم عشق خواهد شد.
(بودا)
18) اگر تنها بتوانی چنانکه باید عشق بورزی، شادترین و تواناترین موجود در جهان خواهی بود.
(امه فوکس)
19) دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست.
(نیکی جیووانی)
20) انتخاب همسفر درست، مهم ترین گام در تضمین شادی و سرور سفر است.
(آندیان اندرسون)
21) طبیعت والاترین حاصل ها را با ساده ترین ابزار می آفریند:
آفتاب، گل ها، آب و عشق.
(هاینریش هاینه)
22) سرمایه خود را از چیزهایی که از ذات تو خارج بود، مساز.
(افلاطون)
23) با کارهای بد به سمت انجام کارهای خوب مرو.
(افلاطون)
24) شما به همان اندازه که بخواهید کوچک، و به همان اندازه آرزو کنید بزرگ می شوید.
(جیمز آلن)
25) بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.
(دکترعلی شریعتی)

سوپ تره فرنگی
مواد لازم :
تره فرنگی 500 گرم
آرد 100 گرم
سینه مرغ 150 گرم
شیر 1 لیوان
پیاز 1 عدد
آب مرغ 1 لیتر
خامه 50 گرم
نمک و فلفل به میزان لازم
چگونگی تهیه:
پیاز و تره فرنگی را تفت داده پس از نرم شدن آرد را به آن اضافه می کنیم بعد از 5 دقیقه آنها را به آب مرغ اضافه می کنیم و بعد از کمی جا افتادن مرغ و شیر را اضافه می کنیم در پایان با اضافه کردن خامه بر آن سوپ را سرو می کنیم .
گمشده
بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ
باورم نايد كه عاقل گشته ام
گوييا "او" مرده در من كانچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آيينه مي پرسم ملول
چيستم ديگر،به چشمت چيستم؟
ليك در آيينه مي بينم كه واي
سايه ايي هم زانچه بودم نيستم
همچو آن رقاصه هندو به ناز
پاي مي كوبم ولي بر گور خويش
وه كه با صد حسرت اين ويرانه را
روشني بخشيده ام از نور خويش
ره نمي جويم به سوي شهرروز
بي گمان در قعر گوري خفته ام
گوهري دارم ولي آن را ز بيم
در دل مردابها بنهفته ام
مي روم...اما نمي پرسم ز خويش
رو كجا؟...منزل كجا؟...مقصود چيست؟
بوسه مي بخشم ولي خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست
"او" چو در من مرد،ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتي ديگر گرفت
گوييا شب با دو دست سرد خويش
روح بي تاب مرا در بر گرفت
آه...آري...اين منم...اما چه سود
"او" كه در من بود،ديگر نيست،نيست
مي خروشم زير لب ديوانه وار
"او" كه در من بود،آخر كيست،كيست؟
چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود
حقيقت انسان به آنچه اظهار مي کند نيست ،بلکه حقيقت او نهفته درآن چيزي است که از اظهار آن عاجز است ،بنابراين اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به نا گفته هايش گوش بسپار
زياد از حد خودت را تحت فشار نگذار زيرا بهترين چيز ها زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
منتظر باش اما معطل نشو تحمل کن اما توقف نکن قاطع باش اما لجباز نباش صريح باش اما گستاخ نباش بگو آره اما نگو حتما بگو نه ولي نگو ابدا اين يعني همه چي باش و هيچي نباش
توي آسمون دنيا هر کسي ستاره داره
چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره
ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد
نه!نرو!صبر کن
قرارمان اين نبود
بايد سکه بيندازيم
اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم
اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم
.....صبر کن سکه بيندازيم
اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو
عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ،
سرنوشت کوهها تنها گواه بودن است آنها مانند رودخانه ها نيستند که حرکت ميکنند و منظره را عوض ميکنند.
در دنياي واقعي عشق مي بايست ممکن باشد کسي که دوست ميدارد نياز دارد که گم شدن وباز يافتن را بلد باشد.(پائلو)
از راهي نرويد که روندگان آن بسيارند راهي را طي کنيد که روندگان آن اندکند
اگر زندگي يك پرتقال در دستتان نهاد، آن را پوست بكنيد و به دنبال دوستي باشيد تا با او قسمت كنيد.
آغاز کسي باش که پايان تو باشد!!

ما را شکسته گی به نهایت رسیده است
چندان شکسته ایم که دگر نتوان شکست
چه شب های بود
چه شب هایی که تا صبح به خاطره آمدنت گریستم به خاطر یک روز داشتنت زجه زدم به خاطر یک بار دیگه شنیدن صدات و آن چشمایی که مرا تا اوج ملکوت می برد فریاد زدم و به خدا التماس کردم به خداوندی خودش قسمش دادم حتی حاظر بودم به خاطر یک بار دیگه دیدنت جان نا قابل خودمو بدم تا حتی یک روز تو رویا داشته باشمت اما چه ساده آمدی و گفتی من تو را نمی خواهم چه ساده با یک نگاه سرد شکستیم و با یک لبخند تلخ گفتی خدا حافظ به همین راحتی گریه های شبانه ام رو تو یک جمله من تو را نمی خواهم خلاصه کردی همیشه از زنده گی درد و غماش گریه هاش برای من بوده اما من باز گله ای ندارم و از خدا می خواهم که شادیهایم برای تو که عزیزترینی باشد و تمام غصه هایت برای من که تنهاترینم باشه.
آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر خمر بهشت است یا باده مست

سیاهی پشت پلکهایت را پاکن
کسی از خانه های پیراهنت سیب نخواهد دزدید
و عابری زیر سایه ات نخواهد نشست
طعم میوه هیچ باغی
از گوشه لبهایت جاری نخواهد شد و عشق
از لابلای دکمه های پیراهنت
......
روسری ات را بردار
بگذار موهات باد را پریشان کند

ولی اشک نیاموخت چگونه زنده گی کنم تو
به من آموختی چگونه دوستت بدارم ولی
نیاموختی چگونه فراموشت کنم
هشتادهزار سال بعد آنها بیش از حد بیحال و تنبل هستند و زود از هر کاری خسته میشوند و فاقد هر نوع کنجکاوی! صورتهایشان بدون موست، همه تونیک ابریشمی یک شکل به تن دارند و معلوم نیست کدامشان زن و کدامشان مرد است.

ای لحظه های غم انگیز انتظار نگاه کنید سقف آرزو هنوز تاریک است نه دیگر هیچ نگویید مهم نیست آری دقیقه های آخر نزدیک است ای لحظه ها چرا بد بودید ؟ ... من که تا توانستم صبر کردم چه شبها با اشک خوابیدم صبحها گلویم را با گریه تر کردم ای لحظه ها بگویید گناه من چه بود ؟ اینکه همیشه بی ریا بودم این رسم مردانگی نبود اصلا شما بودید ولی همیشه تنها بودم چه آرزوها در دلم خشکید گل عشقم پژمرد خدا دیشب چشمهایم را بوسید صبح دیدم پلکهای شعر من تر شده . . . شکایت از شما علاج درد نیست هیچ کس دیگر نمی تواند دلم را شفا دهد همی چند روز دیگر یکی می آید و امتیاز شعرهای ناگفته ام را می خرد . ای لحظه ها مروت نبود اینگونه بر من جفا کنید من شکایتم را تا خدا بردم همانجا گریستم تو را بخشیدم و غصه ها را به دست باد سپردم حالا راحتم و حرفی برای گفتن نیست این تو و این هم جوشش ترانه های من دوستت داشتم نفهمیدی ای لحظه های غم انگیز ای لحظه ها تقصیر تو نیست که دیگر نمی خواهی دوستم داشته باشی



آری قلب من هم شکستنی بود که دیگه شکست تمام شد شکست دیگه سعی می کنم برایش فکر نکنم خدایا خودت کمکم کن .![]()
خوشبختي ِ خيالي
انسان ها به هر طريقي مي خواهند به زندگي خود معنا و زيبايي بدهند.انسان ها اگر خود را به
جايي وابسته نكنند،احساس بدبختي و تنهايي خواهند كرد.انسان ها نمي خواهند خود را تنها و
بدبخت ببينند و با وسايلي تلاش مي كنند خود را خوشبخت و آرام كنند.هر وسيله اي كه آنها را آرام
كند،به آنها احساس خوبي بدهد،به آنها شخصيت! بدهد و بتوانند با آن احساس خوشبختي و
آرامش كنند.نمي دانم اگر اين وسايل نبودند،انسان ها چه مي كردند؟اگر روزي به يكباره تمام اين
وسايل را از دست بدهند،چطور مي توانند خود را شاد و خوشبخت ببينند؟
اگر واژه ها و گروه ها و مكتب ها نبودند بدبختي هاي انسان ها بيشتر مي شد.اگر واژه هايي مثل ِ
"خدا" نبودند،انسان ها چطور به حماقت ِخود ادامه مي دادند؟! زندگي انسان ها بي معني مي
شد.زندگي قابل تحمل نبود.چطور مي توانستيم مسائل و مشكلات را توجيه كنيم؟
اگر دنيايي در پس ِ اين دنيا نبود،نيكي و بدي چطور توجيه و تبليغ مي شد؟چطور مي توانستيم از
جاودانگي ِ خود مطمئن شويم؟
اگر لذت ها و خوشي ها نبود،چطور مي شد رنج هاي زندگي را تحمل كرد؟
اگر خوراك و سكس نبود،چطور مي شد آرام گرفت؟!